محمد قاسم بن حاجى محمد كاشانى ( سرورى )

81

فرهنگ مجمع الفرس ( فارسى )

شعر در دل او آن نصيحت كار كرد * ترك آفند يدن و پيكار كرد ابدستان - ابريق و آفتابه و مطهره « 21 » باشد . مثالش حكيم خاقانى فرمايد : شعر نعيم پاك بستاند چو گرد آلوده بسپارد * نه شرم از آبدست آيد نه ننگ از آبدستانش آبدستدان نيز گويند . اندوختن - يعنى گرد كردن و جمع آوردن . اشنان - « 1 » [ بضم همزه ] گياهيست مشهور كه رخت به آن شويند و اشنه نيز گويند « 2 » . مثالش اثير الدين اخسيكتى گويد : شعر اشنانش بر نكرده سر از بادبان خاك * كز شعلهء سموم شدى در زمان شخار « 22 » ايذون - [ بذال معجمه به وزن بيرون « 3 » ] در نسخهء وفايى بمعنى اكنون باشد و در تحفه و رسالهء ميرزا بمعنى چنين باشد و از اشعار استادان نيز اين معنى ظاهر مىشود چنان كه حكيم فردوسى گويد : شعر ور ايذون كه اسبم نيامد پديد * سران را بسى سر بخواهم بريد و شيخ سعدى نيز مناسب « 4 » اين معنى فرمايد « 5 » : شعر ور ايذون كه دشوارت آيد « 6 » سخن * دگر آنچه « 7 » دشوار باشد « 8 » مكن « 9 » و در فرهنگ ايذون [ بفتح همزه ] بمعنى اكنون و بكسر همزه بمعنى اين‌چنين و بمعنى اينجا نيز آورده و انذون را بمعنى آنجا . و صاحب فرهنگ منظومه نيز بمعنى چنين و چنان آورده ايذون و انذون را و گفته : شعر مثل انذون ، چنان . چنين ، « 10 » ايذون * آگه ، آژير بودن از چه و چون و بمعنى اينجا و آنجا مخصوص فرهنگ است . آذون - [ بذال معجمه به وزن قانون ] يعنى چنان . مثال هر دو لغت « 23 » را حكيم سنائى فرمايد : شعر تفكر كن يكى در خلقت شاهين و مرغابى * نگويى كز چه معنى راست اين ايذون و آن آذون در چند نسخه چنين به نظر رسيده ، اما صاحب فرهنگ آنذون به وزن آزمون « 11 » آورده . مثال حكيم فرخى گويد « 12 » : شعر خواسته چونان دهد كه گويى بستد * روى گه ايذون كند ز شرم و گه آنذون آن - در نسخهء محمد هندوشاه بمعنى نمكى كه خوبان را باشد كه به زبان عبارت از آن نتوان كرد گويند آنى دارد . مثالش خواجه حافظ گويد : شعر شاهد آن نيست كه موئى و ميانى دارد * بندهء طلعت آن « 13 » باش كه آنى دارد استردن - [ بضم همزه و تاء ] يعنى محو كردن و تراشيدن و پاك ساختن . مولوى معنوى « 14 » گويد :

--> ( 1 ) « س » : آشنان . ( 2 ) جملهء « و اشنه نيز گويند » از « ن » است . ( 3 ) « ب » : ميمون . ( 4 ) « ن » : مؤيد . ( 5 ) اين عبارت و بيت ما قبل آن از « س » افتاده است . ( 6 ) « ب » : آمد . ( 7 ) « ن » : هر چه . ( 8 ) « ب » : دشوارت آيد . ( 9 ) از اينجا تا پايان مطلب فقط در « س » هست . ( 10 ) در اصل : چنين بود . ( 11 ) « س » : از مو . ( 12 ) « س » : و حكيم فرخى نيز فرمايد . ( 13 ) « ب » : او . ( 14 ) كلمه در « س » نيست . ( 21 ) مطهره ، بفتح و كسر اول ظرفى كه بدان طهارت كنند . ( 22 ) شخار ، قليا كه در صابون پزى به كار است و بهترين آن آنست كه از اشنان سازند . نوشادر را نيز گويند . ( برهان ) . ( 23 ) يعنى : ايذون و آذون .